close
دانلود آهنگ جدید
اس ام اس خیانت

)

چه شـــاخ باشی چه دافـــ
چه لات باشی چه پافـــ
اینو تو کلت فرو کن 'ایـــکبیـــر'
بـــه مـــن و رفيــقام كه میـــرسی
عیـــنه آدم ســـلام بعـــد 'سیـــکتیـــر'...






برچسب ها : ,,,,,,,,,,,,,,,,

http://up.highboy.ir/up/highboy/style/new-chat.gif
http://highboy.ir/images/ads/charge_468_3.gif


یه چیزی نشونت بدم به کسی نمیگی؟



نویسنده:
تاریخ انتشار: چهارشنبه 24 ارديبهشت 1393-ساعت: 20:38
مشاهده: 751


هميشه آرزوم اين بود مخاطب خاصم بهم خيانت کنه و عکساشو بندازم تو شومينه بسوزه...
ولي خوب اولا که عکساشو ندارم، دوما من اصلا مخاطب خاص ندارم و سوما هم بين خودمون بمونه، شومينه هم نداريم ...! :|
 

 

دوستان عزیز!!!پست های اونجوریمون از این به بعد میذاریم توی این ادرس :

 

 

 

<p style="&quot;text-align:" center;"=""> مطالب طنز مخصوص بچه های باحال سایت-طنز های ویژه خود سایت بلند پرواز







http://up.highboy.ir/up/highboy/style/new-chat.gif
http://highboy.ir/images/ads/charge_468_3.gif


کمی درنگ 1



نویسنده:
تاریخ انتشار: دوشنبه 11 فروردين 1393-ساعت: 1:4
مشاهده: 521

داستان کوتاه بلند پروازی
دختر دانشجویی در رشته ی روانشناسی مشغول تحصیل بود، سه خواهر داشت که یکی از آن ها در دوره ی دبیرستان تحصیل می کرد و دو خواهر دیگر دوران راهنمایی را پشت سر می گذاشتند، پدرشان بقالی کوچکی داشت که از عرق جبینش چندرغازی کسب می کرد تا هزینه ی تحصیل دخترانش را بپردازد.از میان دخترانش، دختر دانشجویش یک دختر استثنایی بود، بسیار باهوش و زرنگ و نیز خوش مشرب و خوش اخلاق، بگونه ای که هم کلاسی هایش برای دوستی با او با هم رقابت می کردند.خودش داستان زندگی اش را چنین تعریف می کند:روزی از روزها که پس از پایان درس از دانشگاه خارج می شدم ناگهان جوانی زیبا رو با قامتی رعنا و لباسی برازنده روبرویم سبز شد، چنان به من خیره شده بود که گویا سالهاست مرا می شناسد! با بی توجهی به راهم ادامه دادم اما رهایم نمی کرد و قدم زنان پشت سرم حرکت می کرد، با صدایی آرام و کودکانهگفت: به خدا دوستت دارم، عاشقتم، مدتهاست به تو می اندیشم، می خواهم با تو ازدواج کنم! شیفته ی اخلاقت شده ام!به سرعتم افزودم، قدمهایم می لرزید و عرق از پیشانی ام سرازیر شده بود. تاکنون با چنین صحنه ای مواجه نشده بودم، هراسان به خانه رسیدم و آن شب تا صبح صحنه ای که اتفاق افتاده بود را مرور می کردم.روز بعد هنگام خروج از دانشگاه دوباره او را دیدم… درحالی که لبخندی زیبا بر لبانش نقش بسته بود در مقابلم ایستاد و سخنان عاشقانه ی دیروزش را تکرار کرد. دوباره با بی توجهی راه خانه را در پیش گرفتم اما رهایم نمی کرد، نهایتا نامه ای بسویم انداخت و راه بازگشت را در پیش گرفت… متردد بودم نامه را بردارم یا نه؟ دستانم می لرزید، دلهره داشتم، پس از چند دقیقه کشمکش با درونم بالاخره نامه را برداشتم، نامه ای مملو از جملات عاشقانه و همچنین حاوی معذرت خواهی بابت اعمال نسنجیده اش. نامه را پاره کرده و در سطل آشغال انداختم.دیری نگذشت که صدای زنگ تلفن را شنیدم،

ادامه مطلب کمی درنگ 1






http://up.highboy.ir/up/highboy/style/new-chat.gif
http://highboy.ir/images/ads/charge_468_3.gif



تبلیغات


برندگان مسابقه


اخرین نظرات شما


ورود کاربران


عضويت سريع


موضوعات مطالب


درباره ما


آمار کلی سایت


آخرین کاربران


مطالب تصادفی


صفحات اضافی سایت


پشتيباني آنلاين


تبادل لینک هوشمند


لینک دوستان


خبرنامه ایمیلی


تبلیغات


امکانات جانبی


بازی انلاین

  • ارشیو بازی های انلاین